دسته: مقالات

قلب و قابلیت کِشت در آن
قلب و قابلیت کِشت در آن

قلب و قابلیت کِشت در آن

در قرآن هرگاه سخنی از «دل» به میان آمده است؛ واژگان متفاوتی برای آن به کار رفته است که یافتن معنی دقیق هر یک از این واژگان، به شناخت بیشتر مفهوم «دل» منجر خواهد شد. در قرآن ۴ واژه ی صدر، شغاف، قلب و فؤاد وجود دارد که هر ۴ واژه، در ترجمه­ های متفاوت قرآن کریم، به واژه ی «دل» معنی شده اند. ریشه شناسی دقیق این ۴ واژه و شرایط متفاوتی که در آیات قرآن به کار گرفته شده اند، حاکی از آن است که اطلاق واژه ی «دل» بر تمام آن ها، موجب مغفول ماندن بخش بزرگی از ظرفیت وجود انسان است که خداوند متعال آن را در قرآن، در برابر چشمِ عقل ما نهاده است. هرچند که دل، در ادبیات فارسی و در بین فارسی زبانان از جایگاه والایی برخوردار است و صفات و ویژگی های آن «ریشه در مفاهیم قرآنی» (نقابی،۱۳۸۷) و روایات دارد؛ اما دل در زبان فارسی بیشتر متناظر با واژه ی قلب است و ۳ واژه ی دیگر یعنی صدر، شغاف و فؤاد در زبان فارسی مصطلح نبوده و تناظری با واژه ی دل ندارند؛ در حالی که این ۳ واژه در قرآن، هریک مفهوم و جایگاه ویژه ی خود را دارند و هم معنی با واژه ی قلب یا دل نیز نیستند.

صدر قسمتی از ظرفیت وجودی انسان است که حتی حیوانات و نباتات هم از آن بی­ بهره نیستند و با تکیه بر آن است که راه زندگی طبیعی خویش را می پیمایند. صدر که در ترجمه ی فارسی قرآن به دل و سینه نیز معنی شده است، مرکز دل گشادگی و دل تنگی می باشد؛ امری که حتی در گیاهان نیز رقم می خورد و با دل گشادگی گیاه، رشد و نمو بیشتری برای آن حاصل می شود:

– فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا… (۱۲۵/انعام): خدا با در نظر داشتن آمادگی انسان، صدرش را برای پذیرش اسلام می گشاید تا به رشد بیشتری برسد.

– قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی (۲۵/طه)

– وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَلَا یَنْطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَى هَارُونَ (۱۳/شعرا)

شغاف که یک بار در قرآن به آن اشاره شده است، ظرفیت دومی است که خدا در انسان به ودیعه گذاشته است و مرکز دل بری و دل دادگی است. آن جا که زلیخا شیفته یوسف (ع) می شود و عشق غلام زیباروی کنعانی تا اعماق شغاف زلیخا نفوذ می کند و او را رسوای نسل های بنی آدم می کند:

– وَقَالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدِینَهِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا (۳۰/یوسف)

شغاف پرده ی قلب (جوادی آملی،جلسه۲۴) است؛ اگر حب و دل دادگی به چیزی این پرده را بپوشاند و یا پاره کند و به قلب نفوذ کند، پیچکهویت انسان با همان دل دادگی و تعلق خاطرش تعریف خواهد شد. اگر دل دادگی بیش از حد به دنیا، پول، فرزند و امثالهم همچون پیچکی بر شغاف بپیچند (همان.جلسه۲۵) و راه تنفس قلب را ببندند، انسان نمی تواند از شغاف فراتر رفته و اسیر دل دادگی ها و تعلقات خود خواهد شد.اما اگر شغاف را ادب کرده و آن را از قید تعلقات بیهوده پاک کنیم؛ قلب فرصت تنفس و زندگی خواهد یافت و راه حیات سعادت مند را برای انسان خواهد گشود.

قلب ظرفیت عمیق تری از وجود انسان است که خداوند در قرآن، آن را ظرفیت عقلانی انسان می داند و در انسان شناسی قرآنی، خبری از مغز به عنوان مرکز تفکر نیست. این قلب انسان است که با تفکر و تعقل، مسیر حیات عبودی و انسانی او را تعیین می کند. قلبی که گرفتار مرض و قساوت است راه شقاوت را در پیش می گیرد و قلب سالم با ایمان به خداوند، همه جا و همه وقت به دنبال نور خداست و سعادت را تنها در همراهی با خداوند متعال می جوید:

– لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا/ أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا …/ صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا یَفْقَهُونَ

موارد استفاده واژه ی قلب در قرآن، نشان گر آن است که قلب زمین شکل گیری کفر یا ایمان در ساحت وجود انسان است:

– قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ (۱۴/حجرات)

فؤاد که در عمق قلب انسان قرار دارد، ظرفیت خالص قلب است (علوی کریمی،۱۳۹۳) و «نظام ادراکی منحصر به فردی است که در هرکس به فعلیت نمی رسد»(سرداریان،۱۳۹۴). در بستر این ظرفیت است که حقیقت اصیل همه ی امور برای انسان قابل شناسایی می باشد و باطل نمی تواند در لباس حق، خود را زیبا و حقیقی جلوه دهد. فردی که بتواند این ظرفیت وجودی خویش را فعال کند، به قدرت تفکیک و «فرقان» حق و باطل دست می یابد؛ چرا که فؤاد، چشم و گوش درون اوست (همان) و «دلِ روشن» در اثر ارتباط عمیق با خداوند متعال، راه به باطل نخواد بُرد:

– وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (۷۸/نحل)

– مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى (۱۱/نجم)

اگر بخواهیم نسبت این ۴ واژه را با یکدیگر تبیین کنیم، به این صورت است که صدر ظرفیت ساده و اولیه انسان است؛ شغاف ظرفیت دوم، قلب ظرفیت سوم و فؤاد ظرفیت نهایی و عمیق انسان می باشد(عباسی،۱۳۸۸).لایه های قلب

همان طور که بیان شد، این ۴ لایه، در زبان فارسی تنها با نام دل شناخته می شوند؛ اما معرفتی که نسبت به دل، در بین علما و اندیش مندان ایرانی وجود دارد، با حقیقت قلب قرآنی بیگانه نیست؛ به طوری که «مولانا، حقیقت وجودی انسان را در این لطیفه ی روحانی خلاصه می کند» (نقابی،۱۳۸۷) بدون آن که بین ۴ لایه ی دل تفکیکی قایل شود؛ اما اطلاق واژه ی دل بر ۴ لایه ی متفاوت نیز، چندان بی راه نیست؛ زیرا دل یا قلب را از آن رو «قلب» می خوانند که «تغییر و دگرگونی، صفت ذاتی آن است» (همان) و آن به آن، به حال و احوالی است: لحظه ای تنگ و لحظه ای گشاده است (صدر)، ساعتی روشن و ساعتی دیگر تاریک است (فؤاد). در واقع همان طور که در زبان فارسی واژه ی دل به هر ۴ لایه، تعلق می گیرد،  اطلاق واژه ی قلب نیز به هر ۴ لایه، به دلیل «تحول احوال» مداوم آن ها، امر نابجایی نیست. اگر در شغاف انسان دل بری یا دل دادگی صورت می گیرد و در صدر انسان دل تنگی و دل گشادگی رقم می خورد، این حالات لحظه به لحظه در جان انسان در تکاپو هستند. از این رو انسان محصول حالاتی است که آن به آن در هریک از لایه های قلب او ایجاد می شود. انسان مؤمن به الله، حاصل حالات قلب اوست و انسانی که اسیر مال و فرزند است، حاصل حالات شغاف خود می باشد؛ زیرا دل دادگی او به مال و فرزند هم چون پرده ای قلب او را پوشانده و مانع تعقل لایه ی قلبش می شود. بنابراین این قلب انسان است که «زمین» رشد او می باشد. اگر این زمین، قابلیت رشددهی داشت، انسان رشد می کند و در غیر این صورت، رشدی برای او رقم نخواهد خورد. برای مثال در قرآن در آیه ی ۲۶۱ سوره ی بقره عنوان شده است، هرکس که اموالش را در راه خدا انفاق کند، همانند دانه ای است که از آن ۷ خوشه بروید و در هر خوشه نیز ۱۰۰ دانه باشد. کسی که قابلیت رشد ۷۰۰ برابری را دارد، چنان زمین قلبش را قوت داده است که از یک دانه، ۷۰۰ دانه می گیرد. او در دگرگونی های آن به آن قلب، از دل گشادگی ها و دل تنگی های صدر و محبوب های گوناگون شغاف، فراتر رفته و با ابزار تعقل در لایه ی قلب، به ایمان به خداوند رسیده و اکنون دل در گروی «الله» داده است و با انفاق در راه او (سبیل الله)، ظرفیت وجودی خود را ۷۰۰ برابر رشد می دهد. اگر زمین قلب در تغییر مدام احوال خود، از احوال صدر و شغاف عبور کرد و در احوال لایه ی قلب، به ایمان به خداوند متعال رسید، قابلیت پرورش مضاعف هر دانه ای را دارد که در آن پاشیده می شود. اگر بذر انفاق (بذرها همان نیات انسان هستند) در زمین قلبی پاشیده شود که به «الله» ایمان دارد، خداوند متعال قوتِ زمینِ قلب را چنان بالا می برد که قابلیت کشت (انجام اعمال خیر بیشتر) دانه های بیشتری را داشته باشد. تأیید این موضوع که قلب، زمینِ رشد انسان است، در آیه ی ۲۶۱ نهفته است. در آیه ی مورد بحث « مؤمنان انفاق‏ کننده، به حبّه‏ ای که به هفتصد برابر یا بیشتر می ‏رسد تنظیر شده است، نه آن که انفاق در راه خدا به چنین حبّه ‏ای تشبیه شده باشد، زیرا غرض، تربیت انفاق کنندگان است نه تعلیم صرف تأثیر انفاق». (جوادی آملی، ص.۳۱۷)

مثال دیگری که در قرآن، قلب را همچون زمین معرفی می کند، آیه ی ۲۶۴ سوره ی بقره است. در این آیه به مؤمنان هشدار داده می شود که صدقات خود را با آزار و منّت تباه نکنید، مانند کسی که به خاطر خودنمایی انفاق می کند و این فرد، همانند سنگی است که خاکی بر آن باشد؛ اما باران شدیدی بر آن ببارد و خاک را بشورد و آن سنگ، صاف و خالی باقی بماند. «قلب انسان صدقه دهنده ی منّت‏ گذار و آزاردهنده … زمینه ی مساعدی برای نگهداری اعمال خیر بر روی آن نیست … از درون سنگ سخت، امید رویش گُل و گیاه نیست و از درون قلب انفاق کننده ی منّت‏گذار و موذی مانند ریاکار نیز، خیرات قلبی تراوش نمی‏کند، پس چنین سنگ سخت و صافی که از درون و بیرون زمینه ی مناسبی برای رشد گیاهان نیست، مَثَل خوبی برای بیان وضعیت قلب صدقه دهنده ی منّان و موذی مانند ریاکار است» (جوادی آملی، ص.۳۷۰). دلی که تغییر احوالش تنها به سمت باطل است و با غرق شدن در لذات و شهوات، تفاوت کفر و ایمان حقیقی را درنمی یابد، به سنگی تبدیل می شود که هیچ بذری را در خود رشد نمی دهد. این زمین سنگلاخی دل، «آن یک حبه را هم نمی‌گیرد، یکی به یکی هم نمی‌شود؛ چه رسد به یکی به هفتصد برابر» (جوادی آملی، جلسه.۵۳۵). «قلب انسان صدقه دهنده ی منّت ‏گذار و آزاردهنده، مانند قلب ریاکار زمینه ی مساعدی برای نگهداری اعمال خیر بر روی آن نیست» (جوادی آملی، ص.۳۶۹). بذر انفاق بر قلبی که نتوانسته از حب شهرت در میان مردم فراتر رود و لایه ی شغاف را در خود فربه کرده است، رشد نمی کند. شغاف، زمین مناسبی برای رشد بذر نیست چرا که عمق کم این زمین، همانند زمین سنگلاخی است که لایه نازکی از خاک را دارد و مانع ریشه دواندن بذر در اعماق زمین می شود. این موضوع، امر مهمی است که در انجیل نیز به آن اشاره شده است. حتی اگر انجیل را کتابی تحریف شده بدانیم، اما تمثیلی که در آن قلب انسان را همچون زمین معرفی می کند؛ تمثیلی حکیمانه است که نشان گر آن است که اهتمام خداوند متعال بر پرورش انسان های کامل با دلی روشن است. این تمثیل که با نام «تمثیل بذرافشان» (The Parable of The Sower) در انجیل «متی» بخش ۱۳:۱ بیان شده است، تمثیلی زیبا و آسان برای درک بهتر مفهوم «قابلیت کِشت قلب» می باشد:

«عیسی (ع) تمثیل های زیادی برای مردم گفت یکی از آن ها این بود: کشاورزی مشغول بذرافشانی در مزرعه اش بود. همین طور که بذرها را می پاشید، بعضی در گذرگاه مزرعه افتادند. پرنده ها آمدند و آن ها را خوردند. بعضی روی خاکی افتادند که زیرش سنگ بود. بذرها روی آن خاک کم عمق خیلی زود سبز شدند، ولی خورشید سوزان بر آن ها تابید و همه سوختند و از بین رفتند؛ چون ریشه ی عمیقی نداشتند. بعضی از بذرها لابه لای خارها افتادند. خارها و تخم ها با هم رشد کردند اما جوانه ها زیر فشار خارها خفه شدند. مقداری از این بذرها روی خاک خوبی افتادند و از یک دانه، ۱۰۰ یا ۶۰ یا ۳۰ برابر دانه به عمل آمد … عیسی (ع) فرمودند: اکنون معنی تمثیل را برای شما بیان می کنم. گذرگاه مزرعه که بذرها بر آن افتاد، دل کسی را نشان می دهد که پیام خدا را می شنود اما آن را درک نمی کند و شیطان از راه می رسد و دانه ها را از قلب او جمع می کند. خاکی که زیرش سنگ بود، کسی را نشان می دهد که پیام خدا را می شنود و فوراٌ با «شادی» (joy) آن را می پذیرد؛ ولی چون به طور عمیق آن را درک نکرده است در دل او ریشه نمی دواند و به محض این که آزار و اذیتی به خاطر پیام خدا می بیند، از ایمانش برمی گردد. زمینی که از خار پوشیده شده بود، کسی را نشان می دهد که پیام خدا را می شنود اما نگرانی های زندگی و عشق به پول، پیام خدا را در او خفه می کند و او بی حاصل می شود. اما خاک خوب، کسی را نشان می دهد که پیام خدا را می شنود و آن را درک می کند. او یک دانه را به ۱۰۰ یا ۶۰ یا ۳۰ برابر رشد می دهد».

the_parable_of_the_sower

این تمثیل به خوبی نشان می دهد که هر انسانی حاصل قلب خودش می باشد و در قرآن نیز «در معرفی امت اسلامی در کتاب های تورات و انجیل، آنان را به زرع بالنده تشبیه می‏کند» (جوادی آملی، ص.۳۱۷): «محمد رسول الله و کسانی که با او هستند … توصیف آن ها در انجیل، همانند زراعتی است که جوانه‏ های خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته، تا محکم شده، و بر پای خود ایستاده است، و به قدری نمو و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وامی دارد! …» (۲۹/فتح). تمام این تمثیلات حاکی از آن است که « قرآن حکیم که برای تعلیم و تزکیه نازل شده اهتمامی به پرورش انسان های کامل یا متکامل دارد، از این ‏رو به صرف طرح مسائل و ارائه راه کارها بسنده نمی‏کند، بلکه ضمن حفظ عنصر اصلی مطلب مورد نظر، نظیر عنوان مَثَل در محل بحث، راهیان و واصلان را نیز از نظر دور ندارد و این ابتکار در متن تعلیم احکام و حِکَم کاملاً مشهود است» (جوادی آملی، ص.۳۱۷). قرآنی که قلب انسان را ابزار تفقه و تعقل می داند، برای رشد این ابزار، همه گونه مثل را بیان کرده است؛ اما آن ها که با قلب خویش راه کفر در پیش گرفته اند، این مثل ها را برنمی تابند و خداوند نیز بر قلبشان مُهر می زند (۵۹/روم). دلی که مهر خورده است، در سختی و صلابت از سنگ هم فراتر می رود (۷۴/بقره) و همچون زمینی شور یا سنگلاخی، از پرورش دانه های خیر محروم می شود.

در قرآن مثال های زیادی از «زمین» بیان شده است که هریک نیاز به تدبر و بررسی بیشتری دارد. آن جا که زنان را «محل بذرافشانی» (۲۲۳/بقره) مردان می داند، موضوع عمیقی است که جایگاه برجسته ی زنان مؤمن را بیش از پیش نشان خواهد داد. طبق موضوع مورد بررسی در مقاله حاضر، انسان حاصل دگرگونی های قلب خودرشد قلب می باشد. دل و قلب انسان، همچون زمینی است که محل پرورش نیات انسان است. اگر نیات انسان بر قلب سنگی پاشیده شود، انسان هیچ رشدی نخواهد داشت اما اگر بذرهای نیات انسان در زمین قابل و صالح پاشیده شود، زمینه ی رشد چند برابری انسان فراهم می شود. حال که زمینِ قلبِ انسان مایه ی رشد است و زنان، زمین رشد نسل های آینده هستند؛ آیا قلب زنان، قلب و مرکز جامعه ی مؤمن به الله است؟ در واقع اگر قلب انسان مرکز برکات و خیرات فرد و جامعه است، زنانی که محل بذرافشانی مردان هستند، چگونه قلبی باید داشته باشند؟ بذر نسل های مؤمن بر چه زمینی پاشیده می شود؟ آیا زنان به عنوان زمین پرورش نسل های آینده، هسته ی اصلی برای جامعه سازی هستند؟ آن جا که حضرت فاطمه (س) در حدیث کسا، حسن و حسین (ع) را ثمره ی فؤاد خود؛ یعنی عمیق ترین لایه ی وجود خود؛  می داند، حاکی از آن است که بذر نسل مؤمن در زمین قلبی پاشیده شده است که با عبور از لایه های ابتدایی قلب، به لایه ی عمیق قلب خود دست یافته و چنان زمین صالح و قابل کشتی را در خود ایجاد کرده است که حاصلش ۱۱ امامِ معصومِ امتِ شیعه هستند. از طرفی حضرت فاطمه (س) خود را ثمره ی فؤاد حضرت محمد (ص) می داند (غروی نایینی و چتری بیدگلی،۱۳۹۱) و پیداست که تنها، زمین صالح برای تولید نسل صالح کافی نیست؛ بلکه بذر صالح نیز که حاصل فؤاد مردان خواهد بود، از لوازم اصلی و مهم برای جامعه سازی اسلامی محسوب می شود.

نتیجه گیری

در قرآن کریم ۴ واژه ی متفاوت برای توصیف ظرفیت وجودی انسان وجود دارد که در زبان فارسی هر ۴ واژه به کلمه «دل» ترجمه شده اند؛ اما بررسی واژه شناسی و جایگاه استفاده هر یک از این واژه ها در قرآن، حاکی از آن است که هر یک، توان و قوت خاص خود را دارند و بخشی از هویت وجود انسان را تبیین می کنند. ۴ واژه ی صدر، شغاف، قلب و فؤاد، لایه های متفاوتی هستند که هریک، آن به آن و لحظه به لحظه از حالی به حال دیگر در جوش و خروش هستند: گاهی در شادی و غم، گاهی در حب و بغض و گاهی در تاریکی و روشنی. این ۴ لایه جایگاه متفاوتی با هم دارند. صدر ظرفیت ساده و اولیه انسان است؛ شغاف ظرفیت حب و بغض، قلب ظرفیت تعقل و فؤاد ظرفیت نهایی و عمیق انسان  می باشد. این ۴ لایه عموما با نام قلب یا دل شناخته می شوند؛ زیرا دل یا قلب را از آن رو «قلب» می خوانند که «تغییر و دگرگونی، صفت ذاتی آن است» و آن به آن، به حال و احوالی است: لحظه ای تنگ و لحظه ای گشاده است (صدر)، ساعتی روشن و ساعتی دیگر تاریک است (فؤاد). قلب یا دل، زمین پرورش و رشد انسان است. اگر قلب در تغییرات مدام حال و احوال به سمت روشنایی برود، قابلیت پرورش بذرهایی را دارد که در آن پاشیده می شود؛ اما اگر قلبی در کشاکش حالات خود مغلوب تیرگی ها و پلیدی ها شود، زمین قابلی برای رشد انسان نخواهد بود و همچون زمین سنگلاخی، هیچ دانه ای را در خود رشد نخواهد داد.

منابع

۱- قرآن کریم

۲- انجیل

۳- جوادی آملی، عبدالله. تفسیر تسنیم. جلد ۱۲٫ انتشارات اسرا. تهران.

۴- جوادی آملی، عبدالله. مجموعه دروس تفسیر. سوره یوسف. جلسه ۲۴٫ برگرفته از:

http://www.portal.esra.ir/Pages/Index.aspx?kind=2&lang=fa&id=Mjk4NA%3d%3d-%2brNWYmqHgVw%3d

۵- جوادی آملی، عبدالله. مجموعه دروس تفسیر. سوره یوسف. جلسه ۲۵٫ برگرفته از:

http://www.portal.esra.ir/Pages/Index.aspx?kind=2&lang=fa&id=Mjk4NQ%3d%3d-A1WEknWRjTo%3d

۶- جوادی آملی، عبدالله. مجموعه دروس تفسیر. سوره بقره. جلسه ۵۳۵٫ برگرفته از:

http://www.portal.esra.ir/Pages/Index.aspx?kind=2&lang=fa&id=MjI0OA%3d%3d-n3rbiI3njdc%3d

۷- حسن، عباسی. (۱۳۸۸). مجموعه دروس کلبه کرامت. جلسه ۱۷۵٫ روی کرد انسان مدار (۱).

۸- سرداریان، پویا. (۱۳۹۴). ادب خیال، راهکار تقابل با زنای ذهنی(۲)؛ ذهن یا فؤاد؟ کدام صحیح‌تر است؟. برگرفته از:

http://ystc.ir/%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C2%D8%9B-%D8%B0/

۹- غروی نایینی، نهله و چتری بیدگلی، ابوافضل. (۱۳۹۱). گذری بر اسرار تولد حضرت فاطمه زهرا(ع)(۳). مقاله آنلاین. برگرفته از:

http://rasekhoon.net/article/show/626389/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7(%D8%B9)(3)/

۱۰-کریمی علوی. (۱۳۹۳). لایه های وجود انسان. برگرفته از:

http://lahotyan.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=99:2014-07-04-07-37-35&catid=86

۱۱- نقابی، عفت. (۱۳۸۷). جایگاه دل در مثنوی. مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلم تهران. شماره ۶۲٫ صص.۱۱۴-۱۳۴

 

نویسنده: مهدیه حسین آبادی

 

 

 

 

 

 

 

آیا حق از باطل زاده می شود؟!
آیا حق از باطل زاده می شود؟!

آیا حق از باطل زاده می ­شود؟!

زن و مرد، شب و روز، کفر و ایمان، قلب و عقل، زمستان و تابستان، سرد و گرم، حق و باطل، کذب و صدق، آسمان و زمین و امثالهم، همه دوگانه‏‌هایی هستند که برای شکل‏‌گیری جهان‏‌بینی و به تبع آن ساخت تمدنی، مورد نیاز بشر هستند. به عنوان مثال تمدنی که بر مبنای فهم صحیح از دوگانه حق و باطل شکل می‏‌گیرد، با تمدنی که بر مبنای رد دوگانه حق و باطل شکل می‏‌گیرد، تفاوت اساسی دارد. در اولی یک تمدن توحیدی با اعتقاد به ربوبیت الله ایجاد می‏‌شود و در دومی یک تمدن شرک‏‌آلود و کفرکیش رقم خواهد خورد.

اما آیا تمامی این دوتایی‌‏ها برای ساخت یک جهان‏‌بینی دقیق و ایجاد یک تمدن پیشرفته که تمامی نیازهای عرصه وجودی انسان (عبادی- جسمی- روحی- اجتماعی و امثالهم) را برآورده کند مورد نیاز هستند؟! آیا با وجود ثنویت و دوگانه حق و باطل سایر ثنویت‏‌ها نقشی در تمدن‏‌سازی و شکل‏‌گیری جهان‏‌بینی بشر دارند؟ دوگانه‏‌های زن و مرد، سرد و گرم و شب و روز چگونه می‏‌توانند برای بشر حامل جهان‏بینی باشند؟ جواب این سوال‏‌ها در اقسام متفاوت ثنویت (دوتایی) است که توجه به هر یک می‏‌تواند تمدن خاصی را به وجود بیاورد.

چهار طیف از دوگانه‌ها به صورت یک‌جا در قرآن تبیین گردیده است؛ چهار طیفی که کامل‌ترین تقسیم‌بندی از ثنویت‌ها در تاریخ فهم بشر هستند:

۱٫ ثنویت متباین: یعنی دو مفهومی که از دو جنس کاملا متفاوت هستند و لازم و ملزوم یکدیگر نیستند، مثل جن و انس و آسمان و زمین. این نوع از ثنویت، مخلوق خداوند متعال است و کاملا از حوزه اختیار انسان خارج است.

۲٫ ثنویت متضاد ضروری: این ثنویت عبارت است از دوتایی‌هایی که برای یکدیگر ضروری هستند و باید به تعادل برسند تا ضمن حفظ ثبات و آرامش، باعث رشد و کمال هم‏دیگر شوند. مانند مرد و زن (قرآن برای این نوع ثنویت از مفهوم زوجیت بهره می‌گیرد: وَمِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ – ذاریات ۴۹). این ثنویت نیز همانند ثنویت متباین، به امر خداوند متعال است و انسان دخل و تصرفی در آن ندارد؛ به ­طور مثال انسان نمی‌­تواند انتخاب کند که زن باشد یا مرد.

۳٫ ثنویت مترادف: در این نوع ثنویت برخی از دوتایی‌ها به صورت مترادف بوده و به صورت متوالی، پس از یکدیگر می‌آیند؛ برای مثال فردی که در ابتدا مسلمان می‌شود، در مرحله اول «مسلم» است و در مرحله دوم «مؤمن» می‌شود؛ به عبارتی اسلام و ایمان آوردن، دو مرحله‌ای هستند که به صورت متوالی یکی پس از دیگری می‌آیند و هر دو بر انسان اطلاق می­‌شوند. این حالت ترادف نیز خلق خداوند متعال است و از حوزه اختیار انسان خارج بوده و در واقع جبر محسوب می­‌شود و انسان مجبور به پذیرش این ثنویت و دو ثنویت قبلی می‌­باشد.

۴٫ ثنویت توحیدی: در این نوع ثنویت، تنها یکی از مفاهیم اصالت دارد و مفهوم دیگر رد می‌شود. در این ثنویت، مفاهیمی چون، حق و باطل، کفر و ایمان، خیر و شر، شک و یقین و حلال و حرام موضوعیت دارند. مفاهیم این حوزه اساسا با یک­دیگر قابل جمع نیستند و هیچ­‌گاه با هم­دیگر هم­زیستی نخواهند داشت. این ناسازگاری ابدی به دلیل آن است که بعد منفی (مانند باطل، حرام و کفر) این نوع از ثنویت را انسان با اختیار خویش رقم می­‌زند و بعد مثبت (مانند ایمان، خیر و حلال) آن، خلق خداوند است. این امر بدان معنی است که، خداوند متعال هیچ «شری» را خلق نکرده است و خلق خداوند سراسر خیر و احسن است؛ آن­چه که تحت عنوان شر موضوعیت پیدا می­‌کند چیزی است که انسان با حوزه اختیار خود، رقم زده است. در عالم هستی هیچ نوع باطلی وجود ندارد؛ ذات خداوند متعال از خلق و انجام کار باطل به دور است و این انسان است که با عدول از حدود الهی و لبیک به هوای نفس خویشتن، مسئله‌­ای چون ربا یا زنا را طرح می­‌کند! در واقع در این ثنویت بر خلاف ۳ نوع ثنویت متباین، متضاد ضروری و مترادف، اراده و اختیار انسان کاملا برجسته می­‌شود و در این ثنویت است که جهان­‌بینی انسان شکل می‌­گیرد. انتخاب هر یک از دو سوی این ثنویت­‌ها (کفر و ایمان، حق و باطل و یا حلال و حرام)، مولود تمدنی خواهد بود که یا به سعادت انسان می‌­انجامد یا به شقاوت او. به بیان دیگر تنها در ثنویت توحیدی است که اختیار انسان موضوعیت دارد و جهان­‌بینی انسان با تکیه بر قدرت انتخاب، شکل می­‌گیرد. در ۳ نوع ثنویت دیگر انسان گرفتار جبر است و هیچ قدرتی برای انتخاب ندارد تا راه خویش را برای ساختن دنیا و آخرت بیابد. بنابراین فقط با این ثنویت است که مبانی یک حوزه تمدنی قابل درک خواهند بود؛ چرا که انسان با اختیار خویش یک سوی این ثنویت را به عنوان جهان­‌بینی برگزیده و سپس بر مبنای آن به تمدن­‌سازی پرداخته است.

تمدن چینی با تکیه بر نوع دوم ثنویت (که از حوزه اختیار انسان خارج است!)، ثنویت «یین و یانگ» را فربه کرده و بر آن است که جهان هستی را دوگانه‏‌ها (مانند مرد و زن و شب و روز) شکل داده‌‏اند (اصل اول) و این دوگانه‌‏ها با یک‏دیگر در تضاد هستند (اصل دوم) و باید به تعادل و توازن برسند (اصل سوم). مطابق نوع دوم ثنویت (متضاد ضروری)، این اصول ۳گانه ثنویت یین و یانگ، تقابلی با ثنویت متضاد قرآنی ندارند؛ چرا که این نیروهای متضاد ضروری با حفظ تعادل خود، محیط زیستی و انسانی را برای ادامه زندگی به خوبی تامین می‏‌کنند و در واقع بخش صحیح نگاه ین و یانگی را شامل می‌شوند؛ اما مشکل از جایی شروع می‏‌شود که ثنویت «یین و یانگ»، کل معرفت جهان هستی را در قالب نیروهای متضاد دوگانه توضیح می‌‏دهد. دوگانه­‌ای که حتی انسان در خلق آن اختیاری ندارد و به اراده خداوند متعال است! یین در زبان چینی به معنای سایه و یانگ به معنای روشنی است. عناصر یانگ روشنی، باران، روز و آسمان و عناصر یین نیز تاریکی، باد، آب، زمین و امثالهم هستند. خصایص مردانه یانگ و ویژگی‏‌های زنانه یین هستند. عناصر یانگ فعال و عناصر یین منفعل هستند و هر چیزی در این دنیا نتیجه تعامل یین و یانگ است. این ۲  نیرو همواره در جنگی بی‏‌انتها و پایان‏‌ناپذیر به سر می‏‌برند و گاهی نیکی بر بدی غلبه و گاهی بدی بر نیکی غلبه می‏‌کند و در انتها هر دوی آن‌‏ها به تعادل خواهند رسید و هیچ‌‏یک بر دیگری برتری ندارد! «تقابل یین و یانگ تمامی تضادهای اساسی زندگی را در خود جمع کرده است: خیر و شر، فاعل و منفعل، ظلمت و نور، تابستان و زمستان. بخش سیاه‌رنگ این سمبل (یین)، نقطه‏‌ای سفید رنگ دارد و بخش روشن (یانگ)، نقطه‌‏ای سیاه رنگ. این امر نشان می‏‌دهد که هر قطب در کامل‏‌ترین و خالص‌‏ترین شکل خود، دانه‏‌ای از دیگری را دربردارد» و هر یک زمانی که می‌خواهد تمام شود دیگری در درونش رشد می‌کند و این چرخه ادامه پیدا می‌کند.

۱

آیا این دوگانکی چینی بدان معنا نیست که کفر و ایمان بر یک‏دیگر برتری ندارند و ایمان از درون کفر متولد می‌‏شود؟! اگر ثنویت یین و یانگ مبنای جهان‏‌بینی و تمدن‌سازی قرار بگیرد آن‏گاه تکلیف دوگانه‏‌های حق و باطل، خیر و شر، حلال و حرام و امثالهم چه خواهد شد؟ آیا آن‌‏ها باید در نبردی سرنوشت‏‌ساز به تعادل برسند؟ چگونه می‌‏توان با وجود الله، خدایی دیگر را برتافت و میان آن‏‌ها تعادل ایجاد کرد؟ چه­ طور می‏‌شود از دل صدق، کذب متولد شود؟ پاسخ این سوال‏‌ها در ثنویت نوع چهارم (توحیدی) نهفته است. هر چند که ثنویت شرقیِ یین و یانگ در حوزه ثنویت متضاد ضروری نگاه درستی دارد اما به دلیل فهم نادرست از ثنویت توحیدی، سعی دارد تا دوگانه‏‌های توحیدی را نیز با دوگانه‌‏های متضاد ضروری تبیین کند! در حالی­که مطابق ثنویت توحیدی، باطل حاصل اختیار انسان بوده و نابود شدنی است (جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا – ۸۱ اسرا)؛ در ثنویت یین و یانگ حق و باطل باید به تعادل برسند تا هستی به بقای خود ادامه دهد! گذشته از آن‏که ثنویت‌‏های توحیدی با نگاه یین و یانگی قابل فهم نخواهند بود، خود دوگانه‏‌های یین و یانگی نیز ممکن است تحت تاثیر ثنویت توحیدی، طبق اصول ۳گانه خود به تعادل نرسند! یعنی آنجایی که شب و روز و زن و مرد باید برای بقا به تعادل و توازن برسند، این توازن و تعادل به منصه ظهور نرسد! آن‏جا که خداوند باری‏تعالی می‏‌فرمایند: «بگو به من خبر دهید اگر خداوند شب را برای شما تا روز قیامت جاودان قرار دهد آیا معبودی جز خدا می‏‌تواند روشنایی برای شما بیاورد؟ آیا نمی‌‏شنوید؟! بگو به من خبر دهید هر گاه خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند، کدام معبود غیر از الله است که شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟ آیا نمی‏‌بینید؟! – قصص ۷۱ و ۷۲». طبق این آیات حتی ثنویت‏‌های متضاد ضروری نیز ممکن است به امر خداوند، دیگر ضروری و متضاد نباشند! هم‏چنین افرادی که قلب‌هایشان به دلیل کثرت معاصی در احاطه گناهان‌شان است و خداوند نیز بر قلب‏‌هایشان مُهر زده است (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَهً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ – جاثیه ۲۳)، چگونه می‏‌توانند با گشودن قفلی چنین مستحکم، به سوی خیر و نیکی حرکت کرده و به تعادل برسند؟ چگونه می‌­توان با ثنویت یین و یانگ، انسان­‌های ضاله را از ضلالت و ظلمت خارج کرد (مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَا هَادِیَ لَهُ وَیَذَرُهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ- ۱۸۶ اعراف) در حالی­که خداوند حکیم آن­‌ها را در ضلالت نفس‌شان حبس ابد می­‌کند؟ چنین انسانی چگونه می­‌تواند با خروج از ظلمت، به سمت نور حرکت کند و با کاستن از بعد تاریک خود، به بعد روشن خویش بیفزاید و به تعادل برسد؟! چنین کسی هم­چون مرده­‌ای می­‌باشد که نه چیزی را می­‌بیند و نه چیزی را می­‌شنود (إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ/ وَمَا أَنْتَ بِهَادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلَالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ- ۸۰ و ۸۱ نمل) پس چگونه می­‌توان مرده را هدایت کرد؟! آیا گرسنگی معلول ظلم نظام‏‌ها و اقوامی نیست که با قلب­‌هایی مهرخورده، اموال‌شان را در راه باطل انفاق می‌­کنند (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ فَسَیُنْفِقُونَهَا ثُمَّ تَکُونُ عَلَیْهِمْ حَسْرَهً ثُمَّ یُغْلَبُونَ – انفال ۳۶) و گرسنگی را برای بشریت به ارمغان می­‌آورند.

۲

چگونه می‌­توان با ثنویت یین و یانگ، گرسنه­‌ها را به حداقل رساند، در حالی­که امکان رسیدن به تعادل، برای خود انسان­‌های ضاله وجود ندارد؟

بنابراین نه تنها دوگانه‌‏های توحیدی بر اساس دوگانه‏‌های متضاد ضروری قابل توجیه نیستند، بلکه خود دوگانه‏‌های متضاد ضروری نیز، همواره طبق اصول ۳گانه ثنویت یین و یانگی قابل توجیه نخواهند بود. دقت و توجه به این مسایل از آن‏جایی اهمیت دارد که به دلیل کاهش محبوبیت اندیشه دین‏‌گریز و سکولار غربی، حوزه تفکر شرقی با محوریت اصول ۳گانه یین و یانگ، (به عنوان جایگزینی برای اندیشه غربی) در حال ظهور است. ثنویت یین و یانگ به ویژه در حوزه انیمیشن، به دنبال تسخیر قلب کودکان است تا با بسط ثنویت متضاد ضروری، ریشه ثنویت توحیدی را بزند. وقتی کودک با دیدن این دست از  انیمیشن‏‌ها، جهان را با دوگانه‏‌های متضاد درک کند آن‏گاه دوگانه حق و باطل نیز جز با نگاه یین و یانگی برایش قابل درک نخواهد بود و قادر به تفکیک میان آن‏‌ها نخواهد بود. برای مثال در قسمت ۱۰ انیمیشن سریالی «پاندای کونگ‏‌فوکار: افسانه­‌های عجیب» با نام «پوی بد»، پو به دو پاندای خوب و بد تقسیم می‏‌شود و برای نجات از این وضعیت باید هر دو پو به تعادل برسند.

۳

در انیمیشن «۶ ابرقهرمان» بایمکس نیز مانند پاندا دو وجه بشردوستانه و جنگ­‌طلبانه دارد که با تعادل نیروها به یک روبات ابرقهرمان تبدیل می‌‏شود.

۴

در سایر انیمیشن‏‌هایی چون «درون و برون»، «کوبو و دوتار»، «مولان ۲» و «پاندای کونگ­‌فوکار ۳» نیز به صراحت از تضاد نیروهای هستی و لزوم ایجاد تعادل بین آن­‌ها سخن می­‌رود. اما همان‏‌گونه که توضیح داده شد این ثنویت دوگانه یین و یانگی بر اساس نگاه قرآنی و حتی فطری انسان پاسخ‏‌گوی نیاز عبادی و کمال­‌طلبی انسان نخواهد بود. این ثنویت هیچ‌­گونه مطلقی را برنمی‌­تابد و نمایان‌­گر نسبی بودن تمام ارزش‌­ها می‌باشد! حق، ایمان، خیر، حلال و سایر گزاره­‌هایی از این نوع، اصلا کامل نیستند و نباید به عنوان یک اصل نهایی پذیرفته شوند؛ بلکه ارزش آن­‌ها به آن است که در برابر متضادهای خویش (باطل، کفر، شر و حرام) قرار بگیرند تا هویت واقعی خویش را بیابند! خداوندی که فرای همه تضادها، جامع جمیع اضداد است (هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ – حدید ۳)، با فروکاست به ثنویت یین و یانگی، تنها به خدایی نیمه جان تبدیل می‏‌شود که جز با پیوستن به خدایی باطل، توانایی تدبیر عالم را نخواهد داشت! اما در ثنویت توحیدی وجود دو خدای حق و باطل به هیچ وجه پذیرفته نخواهد بود، آن‏جا که باری­‌تعالی می­‌فرمایند: «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ – انبیا ۲۲»، یقینا جز با ثنویت توحیدی که تنها یک مفهوم اصالت دارد، قابل تبیین نخواهد بود.

 

 نویسنده: مهدیه حسین آبادی عضو اندیشکده حکمت عهد

منابع

  • جلسه ۶۷۴ کلبه کرامت، دکترین اسلام
  • وبلاگ فقه حکومتی برگرفته از http://feqhehokumati.samenblog.com/21.html
  • راسخی، فروزان.(۱۳۸۷). ارتباط انسان و طبیعت در اسلام و آیین دائو.
  • وب سایت باشگاه استراتژیست­های جوان برگرفته از http://ystc.ir
ads